تبليغاتX
در جستـجوي زمان از دست رفته


یلـــــدا


دختـر سیـاه مـوی بلنـد بـالا


یــادگار نـام وطــن


میـوه ی پاییـــزی ایـــــــران


عـــروس زمستـــان ، در راه است 


او را بر سـر سفـره ی مهــر بنشانیم


و بـا نسل فردا پیونـد زنیــم


ایــرانی بودن را فــراموش نکنیـــم ...





چهارشنبه سی ام آذر 1390 |

 

حــال مـن خـوب اسـت

 

امــا . . .  

 

بـا تــو بهتــر مـی شـوم

 



جمعه یازدهم آذر 1390 |
 

 

متولد ماه آبان است و آرام

 

ردپای تلخی روزهای رفته

 

در پیچ و خم جاده چشمانش نمایان است

 

آرامش و سکوت نگاهش را

 

جزر و مد بی قراریش

 

گاهی بر هم می زند

 

و چه خوب خنده را بر لبانت می رقصاند

 

و لبخند تلخت را

 

فقط اوست که می تواند کارگردان باشد . . .

 

 



سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 |




من ِ خوش خیال را باش


به گمانم  سر مهر می آیی


وقتی مهر تمام شود ...





یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 |
 

 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 

 

پ . ن :  شعر و تصنیف زیبای مهرداد اوستا 

 


 

 




ادامه مطلب
سه شنبه پنجم مهر 1390 |


هر روز که عبور  می کند


یک روز بیشتر  می گذرد از خاطره هامان


یک روز کمتر می شود  طلوع  نگاه هت را دید


یک روز بیشتر می توان دوستت داشت


یک روز  کمتر  خواهد شد ، فرصت گرفتن دست هات


یک روز بیشتر می توان در آغوشت زندگی کرد





شـــروع  یـک روز دیگــر از باقــی عمــر است در کنار تــو


هر روز که عبور می کند





چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 |



نگاه ات که نور می شود


آفتاب گردان چشمانم


به سمت توست




تصحیح شده ی دوست عزیزم افکار موازی



آفتاب گردان چشمانم

به سمت توست

وقتی خورشید نگاهت طلوع می کند





دوشنبه هفدهم مرداد 1390 |


با تــو ام


با تــو که هنوز نرسیده از راه


کوله بار نگاهت را


بر چشمانم  آویخته ای


با تــو ام


با تــو که نجوای عاشقانه ات را


زیر گوش دستانم زمزمه می کنی


با تــو ام


با تــو که هنوز نیامده


حرف رفتن می زنی


دیگر مگو


رخ از من دزدیده ای ؟


نگاهت نمی کنم


چشم ها دروغ نمی گویند ... 





سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390 |



آمد


" کسی که مثل هیچ کس نیست "


مثل کسی ست که باید باشد


مثل خود  ِ خودش ...



تمام خاطرات آن روزها


میان کوله پشتی چشمانش جا مانده ست



درست وسط  دستانش


یادم آمد


آن کوچه ، آن روزها ، آن خانه ها


تابستان ، دوچرخه ، بازی ها



آشنای قدیمی


چه شد گم کردیم  یکدیگر را ، خودمان را ؟


این فاصله ها کی بزرگ شد ، مثل خودمان !! ؟





دوشنبه سی ام خرداد 1390 |


 شقایق گفت : با خنده نه بیمارم ، نه تبدارم

اگر سرخم ، چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی


یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت


ز ره  آمد ،  یکی خسته ، به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ...  ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود ، نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود - اما -

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم بر او

شود مرهم برای دلبرش

آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه

به روی من


بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره ی  آتش ، زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت: اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم


دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد - آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت


صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کردزمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

"بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

بمان ای گل"


و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد





یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 |

 

شارژ ایرانسل

اخبار سینما

خرید پستی

شادشاپ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود