
وقتي فهميدي طواف كرده ام
چه حالي داشتي !!
وقتي فهميدم سعي صفا و مروه رفته اي
چه حـــــالـي شدم ...

نگــــاه لـــــرزان نگـــــــاه نـگـــــران
نگـــــــاه خـــــندان نگــــــاه گـــريـــزان
نگـــــاه اشكــبــار نگـــــاه پرســشــگر
نگاهي كه با تو حرف مي زند...
براي ديدن همه ي اين نگاه ها ، نيم نگاهي كافيست!
اما
براي فهميدن ، هميشه ديدن لازم نيست ...

سفـر مگــو كه دل از خود سفــر نخواهد كرد
اگـر منـــم كه دلـم بـي تـو سر نخــواهد كرد
مـن و تــو پـنــجـــره هـاي قـطار در سفــريـم
سفـــر مـرا بـه تــو نـزديــك تـر نخـواهـد كـرد
ببــر بـه بـي هدفـي دسـت بـر كمان و ببيـن
كجـاسـت آنـكـه دلــش را سپــر نخواهد كرد
خبـــر تــريـن خبـــر روزگار بــي خبــري سـت
خوشـا كه مــرگ كسـي را خبر نخواهد كرد
مـرا به لفظ كهـن عيــب مي كننـد و رواست
كه سينه سوخته از "مي" حذر نخواهد كرد
* پ.ن : شعر از فاضل نظري
* پ.ن : گاهي حال و هوايت در خواندن يك شعر خلاصه مي شود!!

طوفان نگاهت
افكار پريشانم را با خود مي بَرد...
و سر انگشتان ِ كلامت
آهنگ بغض را در گلويم مي نوازد ...
مي خواهم اين همه ديوانگي را در گوش شهر فرياد بزنم
* پ . ن : كاش ميتوانستم غم چشمانت را يك جا بخرم!!

متولد ماه مهر است و مهربان
ردپاي تلخي روزهاي رفته
در پيچ و خم جاده چشمانش نمايان است
آرامش و سكوت نگاهش را
جزر و مد بي قراريش گاهي بر هم مي زند
و چه خوب خنده را بر لبانت مي رقصاند
و لبخند تلخت را فقط او مي تواند كارگردان باشد

صداي خنده ي كودكانه اش
از پشت قاب شيشه اي هم شنيده مي شود ...
و نگاه شيرينش ، تلخي روزگارت را در خود حل ميكند ...
ميدانم اگر اينجا بود ...
دستان كوچك اش مي توانست
بهانه ي همه ي شادي هايم باشد .
* پ. ن : تولدت مبارك فسقلي من...

چشمانت را مي بندي و دستانت را مي سپاري ...
هنوز هم گرمي بوسه اش در لابه لاي لحظه هاي افطارت مي پيچيد ...
صدايت كه ميزند ،
نگاه پرسشگرت را به چشمانش دخيل ميبندي ...
مي گويد خواستم روزه ام را با بوسه بر دستان فرشته اي باز كرده باشم!!
*پ.ن : شنيده اي كه فرشته ، روزه اش را سالهاست كه با گريه افطار ميكند؟!

دلم هميشه با تو است و از تو ياد ميكند
عــــزيز مــن تــو خاطــرت مـرا تباه ميكند
*پ.ن : اين هم بهترين هديه من به تو .... تولدت مبارك

بـه خـدا حـافـظـی تـلـخ تــو سـوگند نشـد
که تـــو رفتـی ودلـم ثـانـیه ای بـنــد نشــد
لب تــــو میـــوه مـمنـــوع ... ولـی لبــهـایـم
هـر چه از طعـم لب سـرخ تـو دل کند نـشد
با چراغی هـمه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تــو مانند نشد
هـر کسی در دل مـن جـای خودش را دارد
جـانشیــن تــو در ایـن سینـه خـداوند نشـد
خواستنـد از تــو بگویـند شبـی شـاعـــرها
عــاقـبـت با قلــــم شــرم نوشتنــد: نشد!
پ . ن : شعر از فاضل نظري

دستهايمان كه جدا شد
انگار كن دلم را از سينه ام جدا ميكردند...
از پله ها كه پايين ميرفتي... در پيچ راهرو
چشمانم آخرين عكس را از ديدارت گرفت
و در ذهنم قاب كرد و براي هميشه بر ديوار قلبم آويخت...
با هر قدم ...
فاصه ات از من بيشتر مي شد و اميدم به ديدار دوباره ات كمتر...
*پ . ن : كاش بيشتر نگاهت كرده بودم!! چشمانم هنوز تشنه ديدار است...

وقتي حواست هست... فقط زيبايي
وقتي حواست نيست... زيباتريني
حالا... حواست هست؟

گفتمت : حالت چطور است ؟
گفتي ام : عاليست مثل حال گل
حال گل ، در چنگ چنگيز مغول
*پ . ن : روزها گذشت... و حالا بيشتر .. سالها گذشته است!!
حالت چطور است؟

نفس در سينه ام حبس مي شود ... از دور كه گنبد طلا را مي بينم
و سيل اشك از چشمانم جاري ... وقتي كه به ايوان طلا مي رسم ...
تو هم بودي ... همان نزديكي ها ... كنار من ...
دستانت از سنگيني جام مي لرزيد و چشمانت ، نگاه مرا مي لرزاند ...
گفتي دستانت را باز كن ... دستانم به سوي آسمان باز شد ... گويي دعا مي كنند
بوي گلاب همه جا پيچيد ...
و از رويايي كه مرا به تو رسانده بود ... بيدار كرد !!
و من ، حيران از اين رويا ... روزها به دنبال تعبيرش ...
و شب ها ، در آرزوي ديدار دوباره ات ...
* پ . ن : شايد تعبير همان بود...
كه آب پاكي را تو به دستانم ريختي براي دوباره نديدنت
و من با همان آب پاك ... وضو گرفتم و نماز عشق خواندم.

نايي به جا مانده ...
بنوا نيست سينا ...
تا دلش نزد زلف پري به نواست
* پ . ن : نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا + نا = 30نا

... هـــزار و يـك شـب بغــداد چشــم تــو
قـصــه اسـت يـا تمـام مـداواي مـن بفـهـم
*پ . ن : عاشق شدم ... عاشق شعر هم ... عاشق شاعر هم ...
* بي انصاف چه يادگاري هم گذاشتي ...
* هر روز زمزمه اش ميكنم...
*با آوردن يك بيت ِ تنها از يك شعر ، نيروي كشش آن را ده برابر مي كنيم!!
عشق يا اگر نخواهيم اغراق كرده باشيم لذتي كه اندكي مايه جسماني داشته باشد ، به كار ادبي كمك مي كند زيرا لذت هاي ديگر ، مثلاً آنهايي را كه محفلي و براي همگان يكي است ، از ميان بر مي دارد . اين عشق اگر حتي به دلسردي بيانجامد ،دستكم - و از جمله به همين دليل - سطح جان را مي آشوبد ، كه در غير اين صورت با خطر راكد ماندن رو به روست. بنا بر اين ، هوس براي نويسنده بيفايده نيست و در آغاز به او امكان ميدهد كه از ديگر مردمان فاصله بگيرد و همرنگ آنان نشود ، و سپس ، ماشيني معنوي را كه از سني به بعد به سكون گرايش دارد به حركت مي اندازد . به شادكامي نمي رسيم ، اما درباره دلايلي كه نمي گذارند رسيد نكته ها مي گوييم ، دلايلي كه بدون آن نيش هاي ناگهاني دلسردي از نظرمان پنهان مي ماند . رويا تحقق نمي يابد ، اين را ميدانيم ؛ اگر هوسي نبود شايد رويايي هم نمي پروريديم ، اما بد نيست كه روياهايي بپروريم و تحقق نيافتنشان را ببينيم تا عبرت بگيريم.
.::مارسل پروست::.
يك بسته سياه از كيفش بيرون آورد...
چند شاخه گل رز ِ كاغذي ، كه به كاغذ ِ سياه ، رنگ ِ دوست داشتن هديه كرده بود...
روبان كاغذي ِ سفيدي دور بسته پيچيده شده بود...
صدايي مي گفت : روبان را آهسته باز كن...
روبان هديه تولد من... نوار قلب تو بود...
همان نوار قلبي كه از هيجان روزهاي اول آشنايي ... شب را در بيمارستان به صبح رساندي...

* پ. ن : گفتي كه دوستت هم از ايده تو استفاده كرده... با اين تفاوت كه نوار قلب پدرش را...
براي خداحافظي
صدايش... خستگي را فرياد مي زند
و چشمانِ مهربانش... خسته تر
بي قراري... در تمام ثانيه هايش موج مي زند
با همه ي خستگي ، از تلاش روزانه
چهره متبسم اش ، سهم تـو مي شود
و لبخندش را ، بدرقه ي راهت مي كند
مهديه ... مادر فداكاريست
حق راي ، يك نفر است...
انتخاب هميشه ي من تـــــــو هستي
تـــــــو ...
تـــــــو ...
تـــــــو ...
*پ .ن : تقلبي در كار نيست!!
براي برخي آدمها را
ميان بقيه شاخص كنند و حال و هوايي به وجود آورند.
.::مارسل پروست::.

دستان نحيفش را دور گردنشان حلقه مي كرد...
چقدر صورت ِ ظريفش از پشت ِ تور ِ نازكِ همرنگِ چشمانش ظريف تر ديده مي شد...
لبانش مي خنديد... براي بدرقه دوستان...
چشمانِ خيسش ، در سوگ مادر نشسته بود...
*پ. ن : در آستانه روز مادر... چه سخت است تسليت به جاي تبريك...
داشتن مادر نعمت است.

هيچ كدام ميلي نداشتيم
خوردن غذا هم اجبار شد... مثل جداييمان...
سكوت بود و سكوت...
چند لقمه من... چند لقمه تو...
غذا را هم به سختي بغض هايمان فرو خورديم...
ديدي چه شد؟
بشقاب غذايمان هم ، روز آخر ، از هم جدا شد...
*پ. ن : بنده خدا، دوستت كه گمان مي كرد حضورش باعث سكوتِ سرد بين ماست.
كه در آنها گوشت ِ تن آيينه مي شود
و به خيالت بيش از ديگر اندام ها رخصت مي دهد
كه به جان نزديك تر شوي!!
.::مارسل پروست::.

سكوت اگر باشد...
صداي صوتِ قطار از اينجا هم شنيده مي شود...
هر قطاري كه مي رود... دل من هم...
هر قطاري كه مي آيد... چشم من هم...
ايستگاه راه آهن ، وعده گاه خوبيست...
ساعت ها بنشيني و خيره به مسافران...
شايد روزي... تو هم مسافر شهر من باشي...
*پ .ن : اي كاش خانمان كنار خط راه آهن بود... تا هر وقت قطاري رد مي شود برايش دست تكان دهم ...
به اميدي كه تو مسافر آن قطار باشي...
* روزي كه مي رفتي گفتي: اونجايي كه ريل هاي قطار به هم ميرسند...مي بوسمت!!
لذتي كه در كنار دلدار حس مي كني
نگاتيفي بيش نيست...
آن را بعد از آن كه به خانه رفتي ، ظاهر مي كني
هنگامي كه تاريكخانه دروني ات را دوباره در اختيار داري...
كه تا زماني كه با ديگراني
درش به رويت بسته است.
.::مارسل پروست::.
اون بالا ايستادي و به مردمي نگاه مي كني كه تو حال خودشونن...
تو اونا رو مي بيني... شايد اونا تو رو نبينن...
يكي مياد... يكي ميره... يكي عجله داره... يكي قرار داره!!!
خيابونا پر شده از دونه هاي انار - چراغ قرمز ماشين ها -
صداي بوقي كه اون پايين اذيتت مي كنه
اينجا - از اين بالا - با صحنه هارموني داره!!
گاهي خندت مي گيره...
از سمفوني بوق ماشين ها - انگار با زبان خودشان با هم حرف ميزنند -
*پ.ن : گاهي آسمان چشمانت ابري مي شود به ياد خاطرات... روي پل هاي هوايي
كه ميزان پريشاني شان
به اندازه پريشاني افكار خود اوست!!
.:: مارسل پروست::.

چقدر زمان زود مي گذرد...
ثانيه ها... دقايق را را مي بلعند... و دقيقه ها ، ساعت ها را...
ساعت ها ، روزها را... و روزها، هفته ها را
هفته ها...ماه ها را و ماه ها.. سالــها را
انگار همين ديروز بود!!
"چه زود دير مي شود گاهي...."
اينجا هميشه عقربه ها روي هم است...
شايد چون اينجا ، زمان ايستاده است...
*پ.ن : دوستي مي گفت: هر وقت چشمت به ساعت افتاد و ديدي كه عقربه ها روي هم هستند. يعني اوني كه دوستش داري... داره بهت فكر ميكنه
شايد هم بهانه اي بود براي تك زنگ هايمان
چيزي كه دوست داريم مهم نيست
خود دوست داشتن مهم است.
.::مارسل پروست::.

بعضي ها با نگاه عاشق ميشوند ، بعضي ها با دل...
من هم عاشق شدم...
يادته؟!!
گفتي: من يـــــــــــــــخ مي خوام!!
اينو با شيطنت گفتي...
عاشق همين شيطنت هاي بچه گانه ات شدم...
مثل بچه ها ساده ، بي ريا ، خالص و دوست داشتني...
*سر نوشت : كاش مي شد از ســــــــر نوشت.

